تبليغاتX
شکلات
بعد از اون جريان نشستم و به خودم گفتم : بي خيال ... آخه به تو چه ؟ زنــــدگــيــتـــو بكن .  حــــالــــت و ببر .اين همه به دست و پاي بقيه مي پيچي كه چي؟

مي خواي به چي برسي ؟ به خانوادت خدمت كني ؟ جامعه رو بسازي ؟ دنيا رو آباد كني ؟ ژست گرفتي واسه كائنات ؟ فكر ميكني هر كسي بيشتر اخم كنه بيشتر ميفهمه؟  

......

....

..

به حرف خودم گوش كردم . بي خيال شدم . آ زا د . از هر هفت دولت آزاد .

فكر و ذكرم شد جبران.

رفتم سراغ اتاقم.....جارو كردم ، گرد گيري كردم ، تميز كاري كردم ، تغيير دكوراسيون دادم .عالي شد . عالي عالي ؛ مثل بهشت . ديگه فقط تو تخت خودم خوام ميبره  ....

دو باره گيتارم و ازتو جاش در آوردم.

دو باره رفتم چت.

جواب كنكورم هم كه اومد و دوباره دانشجو شدم . دو باره دانشگاه ...؛

ديگه اعصابم خورد نيست.

 ادبياتم و هم بهتر كردم : .. خواهش ميكنم .... ميشه لطف كنيد ... به به ... چه رنگ قشنگي ، چه بوي خوبي ، حتي بعضي وقتها بقيه رو تاييد هم ميكنم.

.

.

دو باره برگشتم  به زندگي . دوباره برگشتم به وبلاگم ......... دوباره برگشم  به خونم.

 

 

سلام

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 0:33 توسط پیمان |

شب جمعه تصميم گرفتم كه فردا صبح برم نمايشگاه و نيت كردم كه تا ساعت سه فقط و فقط كار علمي و تحقيقاتي كنم و از ساعت سه به بعد هم ديگه حالا اگه حسش بود (كه چند وقته كلا پريده) يه كمي به دختر خانوماي خوشگل بپردازم.

.

.

.

 

به به.آخ كه جاي همتون خيلي خالي بود.نمايشگاه و ميگم.روشهاي محاسبه روز دنيا،دختراي خوشگل، جديد ترين نوع مصالح مصرفي تو دنيا،دختراي خوشگل،روش هاي جديد طراحي داخل و خارج،دختراي خوشگل،آخرين مدل هاي مبلمان خانگي و اداري،دخ دستگاه ها و سيستم هاي تهويه مطبوع هايتك تراي خوشگل،آسانسور هاي هيدروليكي،دختراي خوشگل،در باز كن و دزد گير هاي ديوانه كننده،دختراي خوشگل،دختراي خوشگل...........

.

.

.

غرفه اول سه تا دختر خوشگل داشت.رفتم و چند تا كاتالوگ گرفتم.بعد يكي از دختر خوشگلا گفت واسه گرفتن پك كامل كه يه ساك دستي هم داشت بايد ثبت نام كني.اين شد كه همون جا سه دفعه ثبت نام كردم.

.

.

.

غرفه بعدي يه دفتر نشريه بود كه چهارتا دختر خوشگل داشت.خلاصه نفهميدم چي شد كه اونجا هم يه چهار دفعه اي ثبت نام كردم و كلي سوال مفيد كردم و جواب گرفتم.با اينكه هم سوالهاي من  هم جواب هاي هر چهارتاشون كپي هم بود ولي هر بار يه مزه اي داشت بي صاحاب.

.

.

.

غرفه بعدي ديگه دختر نداشت.اصلا نفهميدم كدوم شركت بود و محصولش چي بود .

.

.

.

اما خدا نگه داره غرفه بعدي رو.همشون دختر بودن ماشا اله.مديرش هم يه خانمي بود.ايول.خـــــــــــدايــــــا شــــــكـــــرت.فك كنم تا ظهر همونجا بودم.به ريسكش نمي ارزيد كه برم جا ديگه.تازه محصولاتش هم خيلي خوب و فني بود.باد بزن مجاني ميدادن كه روش تبليغ بود.فقط حيف چيز ثبت نامي نداشت...؛(.مگه راجع به طرز كار بادبزن چه قدر ميشه سوال كرد).اما من يه اخلاق بدي دارم كه تا يه چيزي رو خوب ياد نگيرم ول كن نيستم.از همشون خواستم نشونم بدن باد بزنه چه طوري كار ميكنه.ديگه خانم مديره رسما خواهش كرد فرصت وبه بقيه مراجعين هم بدم.

.

.

.

رفتم ناهار.....ساندويچ ‍‍ژامبون مرغ.

عجب صف جيگري بود.دختراي خوشگل كه از زور گرسنگي خوشگل تر هم شده بودن .

.

.

.

( اه چرا اين ساعت لعنتي سه نميشه)

 

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 15:55 توسط پیمان |

 

 

 

دختري كرد ســــــــــوال از مادر                                  كه چه طعم و مزه دارد شوهـــر

اين سخن تا بشـــــــــــنيد از دختر                                    اندكي كــــــــــــــرد تامل مــادر

گفت با خود كه به اين لعبت مست                                   گر بگويم مزه اش شـيرين اسـت

يا غــــــــــــــم شوي روانش كاهد                                    يا بلافاصله شوهــــــــــر خواهد

ور بگويم مــــــــــــزه آن تلخ است                                  تا ابد ميكشد از شوهــــــــر دست

لاجرم گفت بدو اي زبيــــــــــــــا                                    ترش باشد مزه شوهـــــــــــــر ها

دخترك در تب و در تاب افتاد

گفت مادر دهنم آب افتاد

 

 

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:16 توسط پیمان |

(Ay)
(Ay)
(Ay, Nobody likes being played)

He said, I'm worth it, his one desire
I know things about him you wouldn't
want to read about
He kissed me, his one and only
(Yes) Beatiful Liar
Tell me how you tolerate the things you
Just found out about
You never know
Why are we the ones who suffer
I Have to let go
He won't be the one to cry

(Ay) Lets not kill the Karma
(Ay) Lets not start a fight
(Ay) Its not worth the drama
* * *
  
For a Beautiful Liar

(Oh) Can't we laugh about it (ha ha ha)
(Oh) It's not worth our time
(Oh) we can live without him
Just a Beautiful Liar

I trusted him
but then i followed you
I saw you together
I didn't know about you till I saw you with him again
I walked in on your love scene
slow dancing
You stole everything
how could you say I did you wrong

Why i don't know
When the pain and heartbreaks over
I have to let go
The innocence is gone

(Ay) Let's not kill the Karma
(Ay) Let's not start a fight
(Ay) It's not worth the drama
For a Beautiful Liar

(Oh) Can we laugh about it (ha ha)
(Oh) It's not worth our time
(Oh) We can live without him
Just a beautiful liar

Tell me how to forgive you,(ooh)
When its me who's ashamed? (oh)
And I wish I could free you
of the hurt and the pain
but the answer is simple
he's the one to blame

(Ay) Lets not kill the Karma
(Ay) Lets not start a fight
(Ay) Its not worth the drama
For a Beautiful Liar

(Oh) When we laugh about it
(Oh) Its not worth our time
(Oh) We can live without him
Just a beautiful liar

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 0:44 توسط پیمان |

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت

 

 

 قبول باشه

 

 

 

_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤

__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤

_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤

_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ عيــــــــــد شــــــــما مبـــــــــارك ¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_____________________¤¤¤¤¤¤

______________________¤¤¤¤

_______________________¤¤

 

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 6:22 توسط پیمان |

(..................................در همين لحظه و در مجلس خانوما...............)

آشنائيمون از اونجا شروع شد كه

بابا من فقط يه بار همين جوري رفتم تو وبلاگش كه يه سري بزنم .واسه يكي از دوستام شيرين زبوني كرده بود رفتم ببينم جريان چيه.بعد ديدم كامنتاش كمه،دلم سوخت و يه نظر گذاشتم و اومدم بيرون.اما اون ديگه ول نكرد ذليل مرده.هي كامنت و كامنت و كامنت.يه روز خواستم ديگه از شرش راحت شم اومدم و بهش گفتم كه فيلتر شده و ديگه آپ نميكنم.اما بد تر شد.حالا ديگه كمر همت بسته بود مشكل كار مارو حل كنه سرتخته شسته.آقا ديگه پررو شده بوودن و ايميل هم ميزدن.خواستم يه بار بزنم تو دهنش اما چه ميشه كرد.جوونيه و كنجكاوي و ...تورو خدا ببخشيدا........... خريت.خر كه حتما نبايد شاخ داشته باشه خواهر.

از گوشه مجلس يه خانوم پير چاق:.........اي خواهر.شوهر خدا بيامرز منم همين طوري بود.ههي.ولي مرد خوبي بود.

عرض ميكردم.خجالت نميكشن گوش وايسادن تازه وسط حرف آدمم ميپرن

خلاصه گذشت و گذشت تا يه دفعه بهم گفت چرا دير به دير جواب ميدم ايميلاي .....استغفرا..حالا يه چيزي ميگما....منم كه چشم وگوش بسته يهويي شمارمو دادم بهش.كه ايكاش به جاش چند تا دري وري بارش ميكردم كه ديگه از اين غلطا نكنه واسه من.

اي خواهر چه دردسرت بدم كه نفهميديم جوونك چه حقه اي سوار كرد كه ما خام شديم و رفتيم ببينيمش.واي چشمت روز بد نبينه.يه كابوس واقعي.

اوني كه گوش ميده: آخي بميرم برات خواهر چي كشيدي تو.حالا بعدش چي شد؟

اون روز.

.

.

.

به به بلاخره آقا تشريف آوردن.اونم چي با نيم ساعت تاخير.اولش فك كردم منظورش اين بوده كه خيلي براش مهم نيست اما... وقتي چروكهاي پشت زاموشو ديدم فهميدم تا حالا كجا نشسته بوده و چي كار ميكرده.الهي بميرم براش.نصف آب بدنشو با فرمت استرس داده بود بيرون بينوا.اينم شد مرد؟

اوني كه گوش ميده:آره وا...اين جوريش ديگه نوبره.

حسابي آبروم پيش دوستام رفت.آخه طفلكيا اومده بودن مبادا يارو يهو چاقو كش و اوباش از آب در بياد اما ديديم نه بابا شمشير آقا ژيلته و فقط مي تونه صورت خودش و ببره.ههه اونم رو چونه.انقد ضايع شده بود كه حد نداره.

اوني كه گوش ميده:.خب به خاطر تو دستاش ميلرزيده حتما.لياقت تو رو نداشته جونم.

.

.

.

.

يه روز كه حسابي مشغول بودم م حئصله هيچ كس مخصوصا اونو نداشتم يهو اس ام اس آقا رسيد كه " جيك جيك بقبقو بقبقوو ...از اينجور لوس بازيا"خواستم بپيچونمش گفتم پام پيچ خورده حالم خوب نيست.يهو گير داد كه آخي.ميخوام ببينمت.مثلا ميخواست ....وا.. نميدونم چي ميخواست. مگه ول ميكرد.خلاصه اومد.بازم با تاخير.حيف آرايش اونروزم.حرومش بشه .يكاره من پا پيچ خورده رو پياده از اين سر شهر ميبرد اون سر شهر.بي مسئوليت.مث همه مرداي ديگه.

اوني كه گوش ميده:اوه اوه .نگو كه دلم خونه خواهر

هر بار با يه بهونه ميخواستم بپيچونمش ولي نميشد.

يه بار ميگفتم حالم بده.يه بار ميگفتم سرم داره ميتركه.يه بار ميگفتم ابروم خراب شده.اما مگه به خرجش ميرفت قل مراد.يه آخي ميگفت و يا علي.

آخ اگه دستم به اوني كه كتاب ائين همسر داري و نوشته برسه...........

تا اينكه يواش يواش.....

.

.

.

.ادامه دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 1:27 توسط پیمان |

وقتي براي بار اول ديدمش همچين درست و حسابي دستگيرم شد كه آخه پسر جون،بچه صفر كيلومتر ،از رو صدا و اس ام اس و اينا كه نميشه قيافه آدمها رو تخمين زد.امــــــــــــا چه ميشه كرد.جوونيه و سادگيه و ....بــــعـــله آقا ،بعله .خريت.خريت آقا...

چون از ابتدا بهش به چشم همكار نگاه ميكردم خيلي قيافش برام مهم نبود.واسه همينم با ديدنش يه بهونه الكي سوار نكردم كه بزنم به چاك.به جاييم كه بر نمي خورد...

.

.

.

آدم جالبي نبود.

واسه روز اول 4-5 تا از دوستاشم آورده بود.هرچند طفلكها مرام گذاشتن و زود رفتن ولي به من يكي كه خيلي بر خورد.حالا كجا قرار گذاشته بوديم بماند....

.

.

.

اصلا ميخواي از اولش برات بگم؟ نه ،بذار يه خلاصه از ماوقع بيام كه حالشو ببري:

از آشنائي تو وبلاگ و كامنت و كامنت و كامنت بعدش اس ام اس و اس ام اس و اس ام اس وزنگ و زنگ و زنگ بگير تا قرار توي .....

(اي بابا حالا نميگم كجا دليل اين نيست كه جاي بدي بود كه. اتفاقا خيلي جاي خوب و دنجي بود.دنج و خلوت و خودموني.بدون مزاحم.)

.

.

.

من و ميگي بعد از عمري و بوقي اومده بودم هم فال و هم تماشا.اونم چه تماشائي چشم شيطون كر.

 جاي دشمناي آقايو خالي.چه رو دستي خورديم.هنوز جاش ميسوزه .آره .هر دو جا."چي فكر ميكرديم و چي شد" ترين واقعه در تمام دوران وبنگاريم.

.

.

.

خب .حالا برگرديم همونجا كه ....

يه كمي راه رفتيم و حرف زديم و چند بار گم شديم.آخه از ضربه روزگار كاملا گيج شده بودم.ته شم سوار مترو شديم رفتيم.و به اين ترتيب ما هم از عبورموقتي در اومديم.(اي بابا!چه آرزو واسه يه همچين روزي نداشتم . همش نقش بر آب شد)

.

.

.

آخر هفته مسافر بودم.يه قرار واسه خدا حافظي گذاشتيم و باز دقيقا مث دفعه اول.حتي دوستاشون هم باز اومدن.باز راه رفتيم و باز.........رفتيم خونه.

.

.

.

يكي دو دفعه بعدش هم با يه ذره تغيير همين جوري گذشت.اما اين ميون ديدم كه اي دل غافل! داره از چاشنيه محبت واسه طعم بخشيدن به فضاي عاطفي برنامه استعماريش استفاده ميكنه.......اصلا نمي خوام جو وبا اين موضوع خراب كنم.يادش كه مي افتم مزاجم ميريزه به هم .بگذريم.

.

.

.

 

بعد از يه مدتي محبت كردن ديگه فكر ميكرد پيوند عاشقانه اي بر قرار كرده تضميني و ناگسستني و به پشتوانه اون كرشمه كردن آغاز كردن گرفته كردن  بودن.بچه پررو يك ناز و ادايي ميومد كه نگو و نپرس.همچين تريپ سرم درد ميكنه و حالم بده اي پياده ميكرد كه با هيچ لودري نميشد جمش كني.دل سنگ خون ميشد.فكر ميكرد نه توقع داشت اگه بگه  مريضه و اينا دلم مث كره آب بشه يا مث پرنده به سمتش پرواز كردن گرفتن ميگرن..

.

.

 

ولي تقصير من نبود. آخه من چيكاركنم كه ناز ميكرد اما ناز نبود؟به من چه كه ناز ميكرد اما ناز نداشت؟اي خدا به كي بگم؟

از زيادي نازك شدن دم ابرو تا پيچ خوردن قوزك پاشون تو اتوبوس و ميگفت و ما بايد قربون ميرفتيم.اونم نه اينجوري كه خيلي سخت و جان كاه..

.

.

.

 

تا اينكه يه روز يه فكري به سرم زد.: یه فکر بکر........

 

 

ادامه دارد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 17:57 توسط پیمان |

از هفته پیش که تلویزون و رادیو وهمه و همه شرو ع کردن به تبریک گفتن روز پدر شور و حالی تو خونه ما به پا شد.با این که مث هر سال بود اما با همیشه یکم فرق داشت.چون روز مادر هدیه خوبی به خانومم داده بودم خیالم راحت راحت بود...........

-----------------------------------------------------------------------

پسرم خیلی گوشش بده کار کادوی من نبود حتی کم و بیش توقع هم داشت !پدر سوخته پا تو کفش بابات میکنی؟اما الهی قربون دخمرم برم که سه جهار روزی هر وقت حاضر میشدم برم بیرون میومد سر تا پای من و چک میکرد ببینه ارزون چی بدردم میخوره.اما موفق نمیشد.آخه باباش خیلی خوش تیپه و کم وکسری نداره....اما خانومم هیچی نمی گفت.آروم و مهربون مث همیشه.معلوم بود که حسابی کار خودش و کرده...............

-----------------------------------------------------------------------

دو روز مونده به عید یعنی پنج شنبه بعد از ظهر بیخیال فوتبال تازه از خواب بیدار شده بودم که اهل منزل کفش و کلاه کردن که بریم بیرون.به به یه بعد از ظهر دلچسب با خونواده.باک پر پر بود.آخه در طول هفته ماشین و نمی برم.......با آدرسایی که خانومم میداد فهمیدم که داریم میریم سمت مرکز خرید ..ای بابا!................

----------------------------------------------------------------------

هر چی که میخریدیم یا مطابق میل پدر بنده بود یا بر وفق سلیقه پدر خانوم .حالا پس من چی؟نقدا که هیچی.بعد از کلی خرید و پول دادن وقتی سر شام از خانمومم پرسیدم پس من چی خیلی قشنگ گفت : اختیار دارین آقا.شما همه چی.شما رو سر ما جا دارین و منظورش دقیقا این بود که : (عزیزم تو ابنها گیر و واگیر تو دیگه لوس نشو که اصلا حوصله ندارما.!!بذا شام بهمون بچسبه تو رو خدا.اون نوشابه رو هم بده لطفا.)منم نوشابه رو دادم بهش اما گفت من که نوشابه نخواستم.تازه فهمیدم که زور زدم با این منظور حدس زدنم ......چه زوری همزدم.

-------------------------------------------------------------------

پس همچنان مطمئن بودم..........................................

---------------------------------------------------------------------

بلاخره روز پدر فرارسیدن گرفت.نه نه.جمعه شب بود.آره.خونه پدر خانومم اینا مهمون بودیم. کادو رو دادیمو بوسیدیمو.... خدا جاتون خالی خواهر خانومم(الهه خانوم) چه دست پختی رو کرده بود شیطون.یادم باشه به علی بگم که از صحرا برگرده و ابن بار بره سمت چالوس.خلاصه خداحافظی..........

------------------------------------------------------------------

به به.شنبه ۱۳ رجب المرجب.

میلاد با سعادت مولی متقیان حضرت علی ابن ابی طالب بر تمام  مسلمین عالم  مبارک باد

ناهار منزل ابوی مهمون بودیم.مث بهشت بود.جای همتون خالی.اونجا هم  کادو رو دادیمو بوسیدیمو خدا فظی.......

---------------------------------------------------------

از بعد از ظهر ساعت ۶ به بعد دیگه دل تو دلم نبود.اما بقیه انگار نه انگار.

ای بابا پس من چی؟نقدا که هیچی.گذشت و گذشت.شام هم خوردیم.سریال هم دیدیم.من رفتم مسواک بزنم.

تو آئینه خودم و نگاه کردم.نا امیدانه ترین اطمینان رو هم به خودم دادم و اومدم بیرون.

اما بازم خبری نبود.چرا جایی آماده بود.اما کو دل و دماغ دوباره مسواک زدن.بی خیال شدم و رفتم تو اتاق.رادیو رو روشن کردم.مجری داشت هنوز روز پدر و تبریک میگفت.لبخندی به رادیو زدم عین همون برداشتم ار حرف خانومم.شایدم نوشابه میخواست و من بعدیشو اشتباه شنیدم.شایدم ....شایدم... یعنی دیگه دوس.......

ا..ا.ا. یهو در اتاق باز شد .

الهی من دور خونوادم بگردم که سوپرایز کردنشون جون آدم و به لبش میرسونه.{خوب شد الکی دعوا راه ننداختم}

گور پدر مسواک دوباره.چایی و شیرینی رو عشقه.

کی میگه پدرا احساس ندارن؟کی میگه کادو نمی خوان؟

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:25 توسط پیمان |

بنازم رسم و راه عشق كه از وارونگي آن

دل نالان خاموش از نگاه سرد مي سوزد

 

 

سلام،

مخلصيم،اينم از مهندسي ما.آقا گرفتيم بلاخره.(تبـــــــــــــــــريك)

حالا ديگه وقتشه به عنوان يك مهندس عمران متعهد كه خودش و خيلي به خدمت به مردم جامعه اش ملزم ميدونه و از طرفي به شكرانه اين فتح غرور آفرين،كاري كنم كارستون.

 

والله تصميم دارم كه همه سوادم و يكجا جمع كنم و با كمك خدا يه ميخونه بسازم در 100 طبقه + 12طبقه پاركينگ طبقاتي، زير زمين و مجهز به سيستم هاي ضد زلزله و دوربين مدار بسته تو سونا و جكوزي و خلاصه تشكيلاتي بيچينيم براش.

عالي ميشه .نه؟ميخوام پلان برجم و لونه زنبوري بگيرم كه كنج زياد داشته باشه.آخه اخيرا شنيديم كه آمار عشاق ...خورده(شكست خورده بابا!) و به تناسب اون تقاضا واسه كنج عزلت گزيدن بالا رفته اساسزجگ.

 

چيه؟چپ چپ نگا ميكني؟نميتونم؟نميشه؟ده اشتبات همين جاست درد و بلات.قبلا هم اين كاراي محيرالعقول حادث شده.

يادت مياد اون سال مهندس  شبپره واسه شهر تو كه خيلي دوره ،يه جاده ساختش كه كفش بلوره؟

وقتي اون ميشه خب اينم ميشه ديگه.

ديدي؟كم آوردي؟حالا بشين بقيه اش بابايي!.

 

نميدونم ميدونستي يا نه؟اينكه من علاوه بر مهندسي به هنر، خاصه موسقي هم علاقه وافر دارم و بعضي وقتا دور از جونتون دستي هم به ساز آشنا ميكنم.سرطرب آلود كردن اين ميخونك هم با يكي دوتا از بروبچ هنري يك به اصطلاح  صلاح و مشورتي ترتيب دادم.

داريوش خيلي خوشش اومد و قول داد تو حمل و نقل مصالح و ساز ها كمكم كنه.خدا به دوشت قوت بده الهي .پير شي.

ابي هم مرام گذاشت و كلي پول داد و جلو جلو واسه همه شب تا سحردر دل ميخونه جا رزرو كرد.

سياوش قميشي هم الهي هميشه همين جور جوون و با طراوت بمونه طي بيانيه اي حضور متصل تو ميخونه رو به نفع امور فلسفي جوانان دانست در خاتمه خاطر نشان ساخت : در ميكده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني.

 

القصه همه گفتن و كفتن تا نوبت به خواجه حافظ شيرازي رسيد كه ايشون هم همون طوري كه ميدونيم با خيام ، تو اين فقره مسائل آره و اينا.(هر چند كه اخيرا گفته منظورش از" مي" چيز ديگس.)ولي دمش گرم.يه پيشنهاد خوب داد .اونم اين بود كه حالا كه دست به كار شدي و همه هم كمك ميكنن بغل ميكدت يه خرابات دوببلكس رديف بيار بالا كه كه اينجا محيط جـــواب مــــــــيده.

 

دوستانه ديگه هم هركدوم لطف داشتن كه جا داره همين جا ازشون تشكرداني كنم.

 

 

بعله.

به هر زحمتي بود مقدمات كار فراهم شد و به اميد خدا از فردا كار رو شروع ميكنيم.

فقط يه خواهشي دارم اونم اين باشه كه :

يك : تو ميخونه ما تقاضاي نسيه نفرماييد وحتي شما وضمنا كمك هاي نقدي و جنسي تونو به شماره حساب كامنت دوني شعبه همين جا واريز كنيد تا كارا ايشالله سريع تر پيش بره.

ضمنا باید بگم تو میخونه ما فقط نوع پاکش پیدا میشه.

 

متشكرم

پيمان.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 2:22 توسط پیمان |

گذر ثانیه ها

.

.

.

.

.

 

من گلویم خشک چشمم تر ملتهب اما امیدوار.

.

.

.

.

.

 

- آقای دکتر ؟

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

- (با لبخند): هردوشون سالمن .مبارک باشه.

من گلویم خشک چشمم تر ملتهب و امیدوار.

.

.

.

.-----------------------.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 22:4 توسط پیمان |